حلیمه

 

 

حلیمه شرم نمی کنم

 بنویسم  

کسی که در عکس می بینی

من نیستم

هیبت انسانی درنده است  می جنگد

انسانی

با چشم های وحشی

 همچنانکه می جنگد

تو را دوست می دارد    

وبا مغزی

متراکم تر از دود و آتش

 همچنانکه می درد

تو را به آغوشش فرا می خواند

 حلیمه  شرم نمی کنم بنویسم

پستانهایت را هنوز هم دوست می دارم

حتی اگردر راه  

نامه ام را گشوده باشند

 و شرم نمی کنم که بنویسم

این سنگر

 لانه ای ست که تو را کم دارد

و چه خوب می شد

منورها 

 آن بخشی از تو راکه در من تنیده اند روشن تر کنند

 

 

Ali09155235276@gmail.com

علی سخایی

 

 

 

 

/ 19 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رها

سلام.قلم و احساس بسیار زیبایی دارین......خوشحال می شم به وبلاگ منم سر بزنید.منتظر نقد و نظرتون هستم.[گل]

مهسا

سلام دوست خوبم.. حال شما؟ خوب هستين؟ رسيدن بخير... خيلي وقت بود كه حضورتون در دنياي مجازي كمرنگ شده بود.. پست قشنگي نوشتين[گل]

حسین میری

گاهی اوقات شعر نخستین مولفه ای که از بلوغ خویش برخ مخاطب می کشد زاویه ای است که در بستر یک روایت انتخاب می کند و انجاست که تجربه و تبحر شاعر برخ مخاطب کشیده خواهد شد !!! این شعر را از زاویه های زیبای بسیاری نمی توان کتمان کرد دوربین روایت راوی / اذعان راوی به گناه / شکل ارائه ان بمخاطب / و کاراکتر حلیمه ...... آنجا که اقرار می کند :حلیمه بیگانه ما بودیم ....... که جنگ را بخانه هایشان بردیم !!! حلیمه اعتراف می کنم ما به زنانشان تجاوز کردیم !!!!!!!! دست مریزاد شاعر این شعر به منتقد اجازه می دهد همیشه حرف برای گفتن کشفیاتش داشته باشد ................

ناشناس

اینا شعرن یا مبتذلیات؟؟؟ در شعر هیچوق کلمات سخیف نمیاداااا

ناشناس

واقعا برا تون متاسفم برید یکم مطالعه ادبی داشته باشید یه مشت بی سواد دور هم جمع می شید و از هم تعریف می کنید نقد باید کارشناسانه باشه..

ناشناس

... زن مثلا چیزیکه توشعربیاد؟؟/ یکم انواع ادبی مطالعه کنید ... زندگی تو شهرکوچک ذهن رو هم کوچک می کنه فک کنم...

ناشناس

بابا روشن فکر ...

فرهود

علی عزیز خیلی به من لطف داری با کلماتت شرمنده ام کردی اول از همه ببخش که اینقدر دیر جواب دادم ... این روزها کمتر فرصتی برایم می ماند ... زندگی با همه ی توانش مشغولم کرده است و دیگر اینکه من سواد زیادی در ضمینه شعر و نقد آن ندارم و هر چی هست بیشتر بیان احساساتم نسبت به یک شعر هست علی عزیز ... من بیشتر شعر را به شکل یک موسیقی نگاه می کنم ... هیچ لزومی نمی بینم که برایش چهارچوب تعریف کنم حتی اسم هم رویش نمی گذارم ... به نظر من هیچ لزومی ندارد که برای سلیقه ها شعر گفت و نوشت می گذارم خود پا به این دنیا بگذارد و خود مخاطبش را پیدا کند در حلیمه ... تمام احساست را با کلمات ساده و زیبایی بیان کردی ... یکدستی ریتم و آهنگ درونی شعر با ضربه های به جایی که در فواصل آن اعمال کردی ... خواننده را به همان سادگی با خود می برد و مجذوب خود می کند ... یک بیان صمیمی همراه با خلاقیت به شهر که پر بود از زنان بی پناه حلیمه اعتراف می کنم ما به زنانشان تجاوز کردیم در اینجا تضاد درونی و جنگی که شاعر با خود و دنیای پیرامونش دارد را به خوبی و به ساده ترین شکل بیان می کند حلیمه شرم نمی کنم بنویسم کسی که در عکس

کسیکه هیچکس نبود

اینرا دوست داشتم فقط از لحاظ شنیداری دوست داشتم به جای "متراکم تر از" بخوانم: "متراکم از"