حلیمه اعتراف می کنم

                          

                  

 

کابوس بود

حلیمه کابوس بود  

وقتی که جنگ را

به خانه ها بردیم

به اتاق های کودکانی که بر دیوارهایشان قلب مشق کرده بودند

به گلوی خیابانها

به شهر

که پر بود از زنان بی پناه

حلیمه اعتراف می کنم

ما به زنانشان تجاوز کردیم

در زیر همان سقف هایی که یک روز برایشان ایمن بود

و بعد

 مردانشان را کشتیم

درحیاط خلوت پشتی

کنار گلهایی که کاشته بودند

وجوانتر ها را

 در نفرت هر چه که از ما دیدند

بیگانه ما بودیم

حلیمه بیگانه ما بودیم

که جنگ را به  خانه هایشان بردیم

 

Ali09155235276@gmail.com

علی سخایی  

/ 47 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
درقلمروداستان

سلام بر دوست گرامیم بااحترام دعوتی به خوانش ونقد داستان عالی مراد[گل]

بانو

پست جدید نمی گذارید؟

مجید اسکندری

از ناگهان چشمهات تا جنوبگان نگاهت افتادم و شکستم و چاره ام شراب شد دستم می رود به خوا ب موهات و در امتداد سکسکه ات نفس می کشم تو را تورا که یک در میان دکمه هایت جایی برای حرف نگذاشته… سلام دوست خوبم،پس از حدود دو ماه به روزم و در ماه میــــلادم دعوتید به دو سیاه مشق ارتکابی از مجموعه خط خطی های من...نقدی،گذری،نظری...چشم به راهم،مشرف.بر قرار و پاینده باشید.یا حق

سیدبهروز براتزاده

سلام اقای سخایی زیبا بود ممنون لطفایک سری به وبلاگم بزنیدhttp://tirmah76.blogfa.com/[گل]

mahboobeh

سلام آقای سخایی امیدوارم همیشه پیروز و سر بلند باشید و از اینکه سری به وبلاگ من زدید تشکر میکنم. موفق باشید.

صادق حسینی

"می توانی باور کنی یا باور نکنی اما کسی با من نفس می کشید وحشتناک است اما باید باور کنی که در تنهایی هم تنها نیستی." سلام و سپاس بسیار

عنایت مقبلی

حسین بیشتر از آب تشنه ی لبیک بود. افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

صادق حسینی

سلام دوست خوب من بی تعارف مینویسم کاری زیبا یکدست و صمیمی و دوست داشتنی را خواندم شاعر با جسارتی که شعر امروز ما میطلبد وازگان را وام میگیرد و اندوه نهانش را در قالب کلمات بیرون میریزد دست مریزاد یاهو

دقیقه های کلاغ

سلام.. حلیمه، نوشته ی درخوری است ..که از روایت ، تصویرسازی و شاعرانگی خوبی برخوردار است .. شعری که هم جهان بیرونی و هم جهان درونی نویسنده اش را همراه با روایتی مستندگونه و شاعرانه ارایه می کند..جهان بیرونی را در تصویرسازی هایی که در جاهای مختلف شعر صورت گرفته میبینیم : ... "اتاق های کودکانی که بر دیوارهایشان قلب مشق کرده بودند" ... ... "حیاط خلوت پشتی / کنار گلهایی که کاشته بودند" ... و عبارت هایی مثل سنگر ، دود ، آتش .. که به خوبی فضای محیط جنگی و آشفته را بیان میکند .. و جهان درونی او هم در پارادوکس زیبایی که به کار رفته ، به خوبی نمایان است .. صحبت از "زن" ، "پستان هایش" و "دوست داشتن" در فضای جنگ زده از زبان "انسانی درنده" با "چشم های وحشی" ... به خوبی تمایلات درونی شاعر را نشان میدهد .. امیدوارم که ادامه داشته باشد .. [گل]

کسیکه هیچکس نبود

شعرهای حلیمه را بسیار دوست میدارم چون نوستالژی آشنایی در آن جاریست.انسجام خوبی دارد و به دل مینشیند.دوست عزیزم با عرض شرمندگی توانمندی من در ادبیات و نقد آن در اندازه ی هیچ است و تنها از دید یک خواننده نقطه نظراتم را خدمتت میگویم. شاید بهتر باشد در شعر از توضیحات اضافی کمتر استفاده کنیم و با وجود سادگی شعر شما،آنرا باز هم ساده تر کنیم.مثلا بگوییم: " که پر بود از زنان بیوه ... در زیر سقف های ایمن شان و کشتیم مردانشان را کنار گلهای همیشه بهاری که در باغچه ی پشتی کاشته بودند. البته جسارت حقیر را ببخشید.این نظرات را جدی نگیرید چون اصلا کاشناسانه نیست رفیق.از خواندن حلیمه هایت لذت می برم