داستانک

                                     

 

زمستان نبود ، پاییز نبود اما او کلاه کرکی برسر
داشت فنجان چای داغش را در دست گرفته بود به آن سمت خیابان نگاه می کرد خوشحال
بودم که هنوز هست هنوز کسی او را ندزدیده . جارویی که با او پارک را تمیز می کرد
کنارش بود  شبیه همه جاروهایی که دیده بودم
هر روز همان جاست هم چای می خورد هم خستگی 
اش را می گیرد و هم به قهقرای آن سمت پیادرو خیره است کنارش می ایستم  عکس می گیرم حمید پالتواش را می آورد می پوشم
ودر این ظهر تابستان شبیه زمستان ها دست هایم را به هم می سایم بخار دهانم در عکس
نمی افتد اما مطمئنم چیزی از زیبایی آن 
نمی کاهد جایمان را عوض می کنیم حمید کنار مجسمه می ایستد من عکس می گیرم  

/ 10 نظر / 16 بازدید
مینا

سلام داستان زیبایتان شروع وپایان قشنگی داشت ازخواندنش لذت بردم رفیق.....[گل]

کسیکه هیچکس نبود

کاش می شد پاهایش را کمی دراز میکرد تا سر خستگی های دم کرده ام را بر آنها بگذارم و آرام بخوابم... خواندن داستانکت کیفم را کوک کرد کنارم بایست و بده آسمان عکسی از ما بگیرد

درقلمروداستان

درودبرشما دوست عزیز.با احترام مثل همیشه دعوتی به خوانش یک داستانک

فرهود

چقدر ساده بود لباس مشکی بر تن عزا دار این روز ... بیهوده با لبخندی شب را برایم تعریف می کردند دوست عزیز دعوتید به خواندنم

فرهود

چقدر ساده بود لباس مشکی بر تن عزا دار این روز ... بیهوده با لبخندی شب را برایم تعریف می کردند دوست عزیز دعوتید به خواندنم

سمفونی آغاز

و من ... حالا یــــادهایم را میکاوم ... و خـــــیره بدانها مــــینگرم !! و فکر میکنم که این اشتــــباه است که انسان با خــــــداحافظی جزئی ، مبتلای جــــدایی بیــــنهایت شود ! شب قبل پس از شام بیــــرون نرفتم . و سعــــی کردم چیزهایی بفهمم ! دوره کردن آخرین درسی را که افلاطون در دهان معلمش گذاشت ! خواندم که ... روح تواند گــــریزد چون جسم مُــــرد ؛ روح نمــــیمیرد ! گفتن ِ " بـــدرود " بــــرای انکار جدایی است ! آدمـــــها خداحافظی را اختراع کــــردند ؛ زیرا فکر میــــکردند بی زوالند ... با اینکه میدانستند زندگیشان را دوامی نیست . . . !! " خورخه لوییس بورخس "

شریفی

سلام داستان زیبایی بود لذت بردم . هر کجا هستید موفق باشید.